|
از زمانی که رشته ی دلم به ارغونم گره خورد دیگر شعور هیچ شعری را مرور نمیکنم بی شعر تحمل ِ این همه خاطره ی دل تنگ که پشت ِ تداوم ِ سکوت دفن کرده ام، کار ساده ای نیست اما محض ِ این ثانیه های عاجز از علاقه که رد پای مهربانی را دزدیده اند شما زمزمه ی بوسه را چون من از هراس ِ صداقت ِ واژه گان تلف نکنید. پ.ن:من سوگوار ِ مهر ِ قسمت نشده ام... پ.ن۲:متن و عکس کاملا مکمل یکدیگرند.
مهم نوشت: عقل،سر ِ جایِ خود.دِل نیز. ته نوشت: من همه ی نماندن هارا قدم زده ام...
از بلندی ها به پایین نمی نگرم میترسم انگار به اعماق خودم سقوط خواهم کرد. در بلندی ها سرم گیج میرود مرا به سمت خود میکشد اعماق درونم. (ع/ن) بعد نوشتِ بی ربط: بی ارزشی ِ بعـضــی از آدم ها برام خیـــــــــــــلــی ارزشمنده!...!
شعر هم برای استقبال از تو کم می آورد میدانم، چشم و دلم را که آذین ببندم هم کافی نیست اما دستانم را که بگیری میشود آغاز فصل گرمای من و نگاه تو... پ.ن:خدا ! مرسی پ.ن۲: همه ی فصل باران خط نخورده، تمام شد این انتظار ِ .... پ.ن۳:دوباره تو سکوت من صدای خنده ساز شد...
مهم نوشت: سو ء تفاهم مضطربم میکنه! بعد نوشت: یادت نره! رو شعور هیچ کس حساب نکن.
نه به خاطر شعر نه به خاطر جور دیگر زیستن خانه ی من برای دونفر کوچک بود به همین خاطر تنها ماندم! پ.ن:مطلب از رسول یونان. پ.ن۲:متن روی تصویر. پ.ن:این پست احتمالا قراره زیاد اینجا بمونه!!
چتر که شکسته باشد نوبرانه پاییز هم دلهره آور است آنوقت دیگر چفت پنجره هم تن و بدنت را میلرزاند که خدایی نکرده باد موهایت را نبرد و افکارت سرما نخورند. با چتر شکسته پاییز که تمام میشود، میشود آغاز دلهره ی تو و سوراخ های پوتین من.... پ.ن:دوباره میرسم به تو به هر دری که میزنم. پ.ن۲:بدجوری شیفته ی این عکسم!
به خاطر گل روی بعضی از دوستان که مثل خودم دوست نداشتن اینجا سیاسی بشه این پست حـــــــــــــذف شـــــــــــــــــــد
مهم نوشت:میلادت مبارک ساقی عزیزم رمضان نوشت: مهمانی خوبی بود.کاش او هم بگوید مهمان خوبی بود! X:از این به بعد اینجا به دلایل کنکوری دیر به دیر up میشه و Gorkiy شرمنده ی اونایی میشه که کامنت هاشون بی جواب می مونه! و منتظر دعای شما
آخر فصل باران که برسد تو خواهی آمد.
و خواهی دید، من روز های داغی که از تقویم امسال نصیبت نشد را لای شیار های انگشتانم پنهان کرده ام. دستانم راکه بگیری خواهی فهمید من هم در تقویم امسالم تابستان نداشتم. هرچه تلاش کردم تابستانی نشد این روز ها و ماه های بی تو... اصلا مگر میشود تو نباشی و من گرم شوم؟! پ.ن:یادت مرا فراموش آیا؟! بعد نوشت:چرا من این همه دعا کردم، ولی تو هنوز
X:جنبه چیز خوبیه،البته اگه ازش استفاده کنیم
وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! وقتی شبها از صدای قلب خودت نمیتوانی بخوابی،بدان که تنهایی! پ.ن:فهمیدم! فهمیدم دیگر نمیتوانم این موضوع را به دیگران بفهمانم. پ.ن۲:وهمچنان دلشوره... پ.ن۳:تو ۴۸ساعتِ گذشته من ۴ساعت بیشتر نخوابیدم. بعدا نوشت:با روزی ۲تا پروپرانولول ۴۰ دارم سر میکنم.
ــ بهار رفت.خدایش بیامرزد.
X:نمیدونم چرا دلم میخواد این پست حالا حالا ها این جا باشه....
چه فرقی میکند
برای من باشد یا تو مهم انتظار است که اینگونه تقسیم شده تو پشت آن دیوار ها... من پشت این شیشه ها... پ.ن:دیوار ها دروغ نمی گویند. اما شیشه ها آدم را گول میزنند... پ.ن2:نمیدونم من دارم زندگی رو پیش می برم، یا زندگی من رو!! پ.ن3:دلم میخواد بیام اینجا همش تو تو تو تو کنم. پ.ن۴:دلم شدیدا شور میزنه! اونقدر که گاهی شب ها خوابم نمی بره.
-عکس هایی که آپلود میکنم خیلی بد باز میشه! قالب هم همینجور. نمیدونم چرا
آن بازی اشکنک که نداشت اما سر شکستنکش به من رسید دل شکستنکش ماند برای تو پ.ن:شوخی اشکنک داره،دل شکستنک داره! پ.ن۲:گفتم شوخی چون خودت دقیقا همین لفظ رو به کار بردی. پ.ن۳:آبنبات چوبی شکسته تنها باقیمانده از یک قمار کودکانه! مهم نوشت: این پست کاملا به chessist اختصاص دارد.
چیز نوشت: هرکی رئیس جمهور شد،من اغتشاشگر. کی با منه؟!؟
دلگیر نباش بانو! تقصیر از خودت بود. دست کلید علاقه که گم شد باید عوض میکردی قفل تمام آرزو هارا... پ.ن:نمیدونم از کجا اوردمش. خیلی وقتِ که توی دفترمِ. پ.ن۲:با خودِ خودمم. خودِ Gorkiy.
فردا نوشت:
ایستاده انتظار کشیدن سختِ با روزها بازی کردن و تقویم رو خط خطی کردن سختِ صبر کردن و فراموش کردن هردو سختِ ولی سخت تر اینه که ندونی صبر کنی یا فراموش از ترسِ اینکه مبادا بعد از اتمام این انتظار چیزی رو که منتظرش بودی نبینی و نشنوی ... صبورم و منتظر اما، امان از تردید و ترس... پ.ن:یه جورایی بلا تکلیفم واین دست پختِ شخص ِ دیگه ایِ که من فقط باید بخورم!! و از همه بدتر اینکه خودم مقصرم! پ.ن۲:با خیلی ها مشورت کردم. همه میگن فراموش کن ولی یه چیزی تهِ دلم بهم میگه: نه!
بی ربط نوشت: یا من با کنکور شوخی دارم یا کنکور با من
|
About
اونقدر مردم که دیگه هیچ کفنی اندازم نمیشه...
88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 AuthorsKafkaGorkiy Links
M u r k
خانه عکاسان ایران |